خرید بک لینک
شما هم دلتان میخواهد فرار کنید و بروید دور ترین نقطه دنیا

جایی کنار دریا و در یک کلبه چوبی نم گرفته

با پیرمردی ، ماهیگیر

زندگی کنید

یا من دیوانه شده ام ؟؟

..

چند سالی می شود که شناسنامه و مدارکش را زیر تشک اش قایم کرده است

و دوستانی

نه چندان صمیمی ، انگشت شمار

اما کاربردی برای یک روز اقامت

در شهر های مختلف پیدا کرده است

..

همیشه با خودش می گوید هفته بعد میروم هفته بعد میروم اما

نام نبرده از اتاقش که چه عرض شود از تختش هم بیرون نمی آید

..

به برادرش چیز هایی گفته بود

از رفتن

اما او بیش از حد پسر ِخوبِ مامان جانش هست

امان از این پسر های مامانی !!

..

به گریه های مادرش

سر افکندگی پدرش

گاه گاهی فکر می کند اما پس آرزو های او چه می شوند ؟

تباه ؟

پس یلدا چه میشد؟

..

امروز حتی نامه ای هم نوشت

که جز پسورد های اکانت های مسخره شبکه های اجتماعی مسخره تری که از اجتماع می اندازنت ، چیزی در آن نبود

..

دلش برای گرمای آغوش مادرش تنگ نمی شد ؟

میشد

اما او باید می رفت

می رفت و یلدا را پیدا میکرد

آه ، یلدا ..

او باید می رفت

میرفت و یلدا را پیدا میکرد و در آغوش می کشید

می رفت و یلدا را پیدا میکرد

و آرام می گرفت !

او باید می رفت و آرام می گرفت ..

برچسب: نویسنده: ابوالفضل شاکری تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 2:00

صفحه بندی