موهایش طناب دار شدن
پیچیدند دور گردنش و تنگ شدن و تنگ شدن
دخترک نمیتوانست نفس بکشد
پس
جلوی آینه اش نشست
و بی رحمانه
کُشت موهایش را
بغض نکرد
گریه نکرد
اشک نریخت
و به مرگ موهایش ، نگاه هم نکرد !
دخترک به خودش نگاه میکرد
به چشم هایش
چشم هایی که دیگر برای او
نبودند انگار ..
دخترک قیچی میزد و با هر قیچی
چیزی درونش می مُرد
اما دستش نمیلرزید ..
دلش اما .. دلش اما لرزید
دلش لرزید وقتی دست هایی که روزگاری لای موهایش قدم میزدند را به یاد آورد
دلش لرزید وقتی به یاد رقص باد توی موهایش افتاد
دلش لرزید وقتی به یاد صدایی افتاد که میگفت " موهایت خوش بو ست "
دلش لرزید وقتی که به خودش نگاه کرد
به این خودِ جدید ..
چانه اش هم شروع به لرزش کرد
اما نه ، دستش نمیلرزید
دستش نلرزید و بی رحمانه کوتاه کرد
شخم زد
کُشت !!
دخترک حس کرد
اکسیژن توی هوا را حس کرد و نفس کشید ..
زشت شده بود اما نفس میکشید
دخترک قیچی را پایین نگذاشت
از قیچی خوشش آمده بود
پای لعنتی عشق را هم، کوتاه کرد از دلش ..
دخترک عوض شده بود ..
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل شاکری